امشب (در واقع دیشب) من باز سینرژی خوردم و این دفه با چونه خوردم زمین و اکثر شوتهام هم اوت میشد.
مث اینکه به سینرژی نمیشه زیاد اعتماد کرد. خدا کنه این پستم دوباره نره اون کله وبلاگ!
بازگشت سینرژی
کار بیمه
از کار بیمه خوشم میاد چونکه زیاد دست و پاگیر نیست. هر ماه معمولاً اول ماه کارام نزدیک به صفره و هر چی به آخراش نزدیک میشه فشار روم بیشتر میشه جوری که انگار هر ماه به این فکر میکنم که شاید آخر برج کارم رو تموم نکنم.
هر چند که بارها این فشار روم بوده و همه چی به خوبی گذشته ولی بازم بعضی وقتا دوباره این فکر به سراغم میاد که شاید دوباره ..
هر چند کار سختی هم نیست!
لوبیا چیتی کوما !!
چند روزیه که پدر و مادرم رفتن شیراز . من موندم که ظهرها چی بخورم!
امروز کنسرو لوبیا رو باز کردم و با سس گرجه و دکّوس! افتادم به جونش. حتی ته کنسرو رو هم نون مالیدم. کم مونده بود از تو کنسروه یه دستی بیرون بیاد و محکم بزنه زیر چونه م و بگه:
بابا ولم کنننننننننننننننننننننننننننننن .. دی:
موسیقی
دیشب یه وبلاگی رفتم که موزیک متن باحالی گذاشته بود. امروز داشتم کمی از اون آهنگ رو زمزمه میکردم دلم میخواست زودتر کامپیوتر رو روشن کنم برم تو اون سایت و آهنگو گوش کنم!
نمیدونم چیه که بعضی آهنگها منو اینجوری میکنن انگار یه دفه ارزش اون آهنگ حتی از آب و غذا هم بالاتر میره.
حالا تا من مطلبو روانشناسیش نکردم شما هم میتونین این وبلاگ رو ببینین. البته شاید آهنگش بنظر شما چیز خاصی نباشه و شنیده باشین و فقط یه هوس زودگذر برا من بوده همین.
http://www.immortal9066.blogfa.com/
پ.ن: فقط نمیدونم چرا الان نمیخونه. لابد برش داشتن. نه مث اینکه با Oprea کار نمیکنه امان از این اپرا !!
جمعه 12 آذر
بابا ولیمون کنین بابا حال نداریم!
امشب از اون شباس که حال من تخم مرغیه! همینجوری اومدم نت که مثلاً برم تو انجمن رایانت جواب یکی رو بدم.
امروز عصر صحرا فوتبال بازی و یه لگد هم خوردم. حالا اون ضرب دیدگی رو بازوی چپم کم بود که پای چپم هم باد کنه! امروز بازی جوگیرانه شده بود انگار کمی وحش بازی میکردن.
امشب هم اولین قسمت سریال ستایش پخش شد که همچین نچسبید ولی سریال مختار خوب چیزی بود بقول یکی اون آخراش خوبه که مختار میره انتقام خون امام حسین (ع) رو میگیره. ما گراشیها هم از بزن بزن بدمون نمیاد معلوم نیست وقتی این برنامه ها رو میبینم و دلمون خنک میشه کدوم عقده قدیمی سر باز کرده.
ای بابا دوباره قضیه داره روانشناسی میشه انگار من کرم روانشناسی دارم.
شب همگی خوش
پ.ن: معمولاً میگن حال من گوء مرغیه ولی واسه اسائه ادب و این چیزا همون تخم مرغی بهتر بود.
سالن تربیت بدنی
دلمون خوشه پیام نور به اون بزرگی داریم اونوقت سالن تربیت بدنیش یه پمپ داره که اونم هوا نداره تا یه توپ رو باد کنیم!
آخرش از خیر فوتبال گذشتیم و والیبال بازی کردیم. اونم با بچه هایی که تو سرویس زدن هم مشکل داشتن!
بارسا برد
بارسا برد همین!
5 بر 0 … به حروف بر 0 … به حروف : پنج بر صفر !: پنج بر صفر !
گل اول ژاوی
گل دوم پدرو
گل سوم و چهارم داوید ویا
گل پنجم جفرن سوارز
7 بازیکن رئال کارت زرد گرفتن. راموس اخراج شد و 5 بازیکن بارسا هم کارت زرد گرفت.
حال داد بازی. خوب چی بود!
ال کلاسیکو
امشب چه شود!
بارسلونا با مورینیو!
این مورینیو که زمانی تو اینتر حسابی بهم حال داد حالا میترسم تو نیوکمپ بارسا رو ببره. میترسم از اون ترکیبهای دفاعی وحشتناکش بذاره جوری که توپ به زحمت به گل برسه!
به امید پیروزی آبی اناری پوشان.
ندانم کاری
دلم میخواد تو اون یکی وبلاگم بحث رو ادامه بدم ولی ..
آخه کسی که عصبی (نوروتیک) نیست که اونهمه غرور نداره و میفهمه من چی مینویسم. اون کسی که بیماری عصبی داره هم که نمیتونه اینا رو درست درک کنه (به دلیل موانع روانی) خب پس من واسه چی مینویسم؟
تازه اینا که اصول اولیه روانکاویه اینقده پیچیده هستش پس خود روانکاوی دیگه چقد پیچیده هست! اینجا روانکاو که نداریم، روانشناس هم که فکر نمیکنم پس گفتن این حرفا به چه دردی میخوره؟
اینکه تو بیای مشکل رو بگی و راه حل ندی که شاید بدتر باشه! اقلاً کسی نفهمه که براش بهتره!
ای بابا من با خودم هم که درگیرم!
هفتمین جشنواره فیلم کوتاه کل
امشب یا بهتره بگم دیشب رفتم سینما شهر قصه. هر چند بعضی فیلمها کسل کننده بودن ولی در کل بد نبود مخصوصاً اون فیلمی که بازیهای محلی گراش رو نشون داد و ما به بازی «خرتپلو» حسابی خندیدیم آخه طرف همچین میپرید رو پشت اونا که یه وری میشدن و میفتادن.
امشب شب آخره اگه نرفتین برین. نمیدونم امشب هم میرم یا نه. هنوز دودلم.
ازدواج، زناشویی، عشق همسر، شوهرداری
وقتی مسعود دوماد شد فکر کردم تغییراتی تو خونه بوجود میاد ولی بعد دیدم که نه مسعود و زنش تو اتاق خودشون و ما اینور زندگی خودمون!
شاید این بخاطر این باشه که زن داداش خودیه و همبازی دوران کودکی من هم بوده. از این لحاظ فکر میکنم من کمی بهتر از مسعود میشناسمش. البته امروز هوس کردم که برم به مسعود مشاوره بدم یا کتابهای زناشویی بدم بخونه چونکه فکر میکنم بهتره از لحاظ شوهرداری تقویت بشه ولی همینجور که احتمالا میدونین مسعود از این کتابا به اندازه فیلمهای هندی بدش میاد!
دلم میخواد یه هفت تیر بردارم بذارم رو شقیقه مسعود و یکی از اون کتابا بهش بدم و مجبورش کنم که بخونه و حتماً هم زیر نکات مهمش خط بکشه. دی:
پ.ن: اگه مسعود منو نکشت ….
پنج شنبه 27 آبان
پنج شنبه ها عصر به انجمن ادبی عادت کرده م. امروز از همون اول که رفتم بحث شروع شد (یا شروع شده بود) و خانم معصومه بهمنی و داداشم مسعود ول کن معامله نبودن. خانم بهمنی ایراد میگرفت که چرا بچه های ما تو جلسه 600 (احتمالا کارگاه ـ عصر ) اینقده ساکت بودن و چرا خودشونو نشون ندادن و این حرفا …
مسعود هم که معمولاً سعی میکنه طرفشو مجاب کنه. همین کارش بعضی وقتا منو ناراحت میکنه آخه چه دلیلی داره که آدم ربع ساعت با کسی بحث کنه. من اگه بودم فرضاً میگفتم خانم بهمنی شما راست میگین و دوره بعد خودتون زحمت بکشید و به بچه ها تذکر بدین تا بیشتر صحبت کنن یا میپرسیدم که از صحبت بیشتر چیز قابل ملاحظه ای گیر ما میاد یا نه؟
تقریباً کل جلسه رو این دو نفر بعلاوه مصطفی و علی اکبر شاه محمدی و خواجه پور حرف زدن و فرصت نشد یا بهتره بگم نذاشتن که مثلاً من یا کسای دیگه هم بیشتر حرف بزنن.
از اونجایی که میدونم تعدادی از اعضا وبمو میخونن بعضی چیزا رو نمینویسم چونکه ممکنه به غرور یکی از ماها بربخوره. مثلاً من عصبیت رو تو حداقل یه نفر دیدم ولی از اونجایی که ما گراشیها ذهنمون بیش از حد تو حالت «آماده باش» هستش کوچکترین اشاره ای ممکنه باعث بشه طرف حدس بزنه که منظورم کیه. مثلاً بگم خانم ..؟ احتمالا هر کسی یه فکری میکنه یا یکی بخودش میگیره و ناراحت میشه.
هر چی هست من از جلسات یا آدمایی که حس کنم پریشون عصبی توشون موج میزنه خوشم نمیاد.
پ.ن: هر چند که فکر کنم تا اینجاشم بقدر کافی شما رو ناراحت کرده ام .